X
تبلیغات
رایتل
جمعه 11 آذر‌ماه سال 1384
فرصت ...

* عاشقم ... عاشق هرچه نام توست بر آن *

داستان یک خیابان :

بهش گفتم: نگاش کن ...

گفت: خوشمزه ست نه؟

گفتم: بستنی رو نمیگم ... اون دوتا چشم سیاه رو میگم ... ببین.

نگاهی به پسرک که خیره نگام میکرد انداخت و گفت: آشناس؟

گفتم: نه .. نمیدونم!!

خندید و گفت: پس چرا اینجوری نگات میکنه؟

گفتم: نمیدونم؟!!!

زد به شونم و گفت: شاید بستنی میخواد.

گفتم: اما من که بستنی ندارم .. تو داری!

گفت: خوب تو برام خریدی!

راست میگفت من براش خریده بودم خریدن بستنی تو یه روز سرد برای

یه دوست باید فکر احمقانه ای باشه اما خودش خواسته بود.

وقتی بستنی رنگی رو که بوی توت فرنگی میداد دادم دست پسرک

آروم بهم گفت: توهم نفهمیدی من چی میخوام.؟

گفتم: اشکال نداره ... ایندفعه چیزی رو بخواه که من میخوام .. خوبه؟

بستنی رو از دستم گرفت و گفت: ممنونم اما من چیز دیگه ای میخواستم.

وقتی بستنی رو انداخت تو جوب کنار خیابون ..اولین بستنی افتاده تو جوب

نبود ... شاید هفتمی یا هشتمی بود

نگاش کردم ... نگام کرد!!

گفتم: اگه بستنی نمیخواستی پس چرا بهم نگفتی؟ تو بستنی دوست نداری؟

گفت: من که گفتم بستنی نمیخوام.

گفتم: پس چی میخوای؟

اومد جلو .. با چشمای سیاه و کوچولوش دوباره نگام کرد و گفت: هیچی!

گفتم: اما یه چیزی میخواستی .. یه کوچولو فکر کن.

گفت: برام یه شیرکاکائو میخری .. سردمه.

انگار یکی با یه پتک زد تو سرم .. باید خیلی احمق بوده باشم که ...!

وقتی لیوان داغ شیرکاکائو رو دادم دستش اینبار بدون تشکر دوید و رفت.

یکی گفت: برا منم یه شیرکاکائو میخری؟

گفتم: تو که همین الان بستنیت تموم شد .. زود باش بریم دیر شده.

گفت: خسیس.

داشتم اون دوتا چشم کوچولو رو فراموش میکردم که سر پیچ خیابون دیدم

زانو زده و یه پیرزن چادر سیاه و پیر داره جرعه جرعه شیرکاکائوی داغ رو سر

میکشه .. کاش یه عکسم از اون صحنه مینداختم!

چطور میشه یه بچه اینقدر عاشق باشه .. آره این یعنی عشق!

مگه عشق چیه؟ چه شکلیه؟

چرا فکر میکنیم این فقط خودمون هستیم که عاشقیم؟!

یه وقتا از خودم خجالت میکشم دیگه نه میتونم بستنی لیس بزنم نه یه

لیوان شیرکاکائوی داغ ...!

چقدر بیرحمم که یه شیرکاکائوی دیگه برا پسرک نخریدم ... نه؟

اصلا چرا این داستان رو نوشتم اینجا ؟ چرا؟!

«« فرصتها همه زود دیر میشوند ... افسوس! »»