X
تبلیغات
رایتل
جمعه 7 بهمن‌ماه سال 1384
عادت پروانگی ...

* گاهی فکر می کنم رویاهایم را *

بیشتر از احساس حقیقت آن دوست دارم

گاهی از رسیدن می ترسم از تمام شدن این انتظار

حرفی از ناگفته ها:

و بعد از رفتنت ...!

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تورا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای 

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

« دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم »

همین بود آخرین حرفت !!

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را

به روی اشکی از جنس غروبه ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟!

نمی دانم چرا رفتی؟!

نمیدانم چرا ؟ شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

که من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد

که من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

ومن بی آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم »

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا؟!

شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم.

« غصه های بزرگ همیشه برای آدمهای بزرگن »

ایمان میخواهد و صبر