X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1384
سایه پاییز ...

* سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی!! *

« نزدیک تو میشوم .. بوی بیابان می شنوم
به تو میرسم .. تنها میشوم!!
کنار تو تنهاتر شده ام
از تو تا اوج تو .. زندگی من گسترده است
از من تا من .. تو گسترده ای
با تو برخوردم به راز پرستش پیوستم
از تو براه افتادم .. به جلوه رنج رسیدم
و با این همه ای شفاف! و با این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا میزند .. من تورا
پیکرت را زنجیره دستانم میسازم .. تا زمان را زندانی کنم
باد میدود و خاکستر تلاشم را میبرد
چلچله میچرخد .. گردش ماهی آب را می شیارد
فواره میجهد : لحظه من پر میشود! »



حرفهای یواشکی :
بلاخره بوی پاییزم داره میاد .. از اون روزای آخری که آدم دلش میخواد بره زیر
درخت افرا و تا جون داره داد بزنه.
هنوز مسافرم .. اینبار من .. کنار تو!
سرزمین گرم تو بوی بودنهای دور میده و من چند روز دیگر مجبورم که برگردم
به سرزمین پر سرو صدای خودم.
اما یه چیز رو بدون .. برام فرق نمیکنه کجا باشم .. همیشه عاشقت میمونم
حتی با این همه فاصله!
دلم میخواد دلتنگم نشی و  تا میتونی تو تموم لحظه هات به یادم باشی.
منم قول میدم که بازم منتظرت بمونم تو تموم لحظه ها.

« پاییز هم برای زیبایی اولین خاطره دیدار کافی نیست »
اگر که تو در کنارم نباشی!