X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1382
گمشده...
*گویند لحظه ایست روییدن عشق..آن لحظه هزاربار تقدیم تو باد*
آسمان آبی است
اما نمیدانم که خورشید پشت کدامین تکه ابر مخفی شده
شاید که اوهم دارد قایم موشک بازی میکند!
بگذار تابه دنبالش بگردم..شاید که اینگونه دیگری را پیدا کنم!گمشده ام را!
خورشید را یافتم..اما نه درپشت تکه ابرها..
ازلای انگشتان آن کوه سنگی طلوع کرد..همین چند لحظه پیش.
به صورتم تابید و خندید:سلام؟
پاسخش را با سلامی دیگر دادم.نگاهم کرد و رفت بر پهنای آسمان.
باد میوزید..دستان سردش را درلابلای موهایم حس میکنم.چیزی نمیگویم..جسورتر میشود.
تو هم میخواهی بازی کنی؟موهایم را بهم ریختی!دورشو.
نفسی ازسر بیخیالی میکشید و ادامه میدهد..
بگذار بوزد شاید که دیگر جایی امنتر از لابلای این تارها پیدا نکند.شاید که پناه آورده نمیدانم!
کوه سنگی مقابلم ایستاده و بااخم به من مینگرد..
چینی بر پیشانیم می افتد.شاید که من هم اخم کرده ام:از دستم ناراحتی؟
صدایش حکایت ازقدمتی دیرینه داشت.شاید که به زمان پیدایش خشکیها درزمین برمیگشت!
ــ اخم من حکایت از دلتنگی و تنهایی است! برای حرفهایت..خنده هایت..نگاهت...
سر انگشتانم صورت آب را حس کرد.صدا برمی آورد:دلم برایت تنگ میشود..آه ه ه!
دشت:مرا نمیبوسی؟ای کاش که میماندی..راه پر است از خطر!!!
زانو میزنم و بر سبزه های ازخاک برآمده بوسه میزنم.بوی تازگی میدهند..بوی زندگی.
ــ ما همه دوستت داریم..بفهم..درکمان کن..بمان..نرو..بمان.
ــ نمیتوانم!خوب میدانید که نمیتوانم!بایدکه به دنبالش روم.میترسم او را نبینم و همینجا قلبم
از تپش باز ایستد.گر چه لبانش خاموشند اما قلبش صدایم میکند.فریادش را میشنوید؟
او بیش از شما به من نیاز دارد.این را بفهمیدکه کسی عاشقانه نامم را فریاد میزند...
سکوت کردند...سکوت...وباز هم سکوت.
چیزی شبیه پیچک..سنگی و قدرتمند ازجانب کوه به سمت سینه ام روانه شد:
ــ این پایداری و صبر است..هدیه من به تو..توشه راهت.ای آشنای زیبا.
دستانش دور بودند پس پاهایش را بوسیدم.سخت بود..پیر و خشن.
پیچکی دیگر رادرخود حس کردم..روان بود و از جنس آب.این نوای رود بود:
ــ سازگاری هم توشه من برای تو..ای بهترین همنوا.
پیچکی دیگر..سبزه سبز :
ــ ایمان داشته باش..ایمان.آرزوی من همیشه سبز بودن توست..ای همیشه سبز.
باز هم همان سردی..باد بود.چشم غره ای رفت و آرام خندید.
ــ پیش رو..حتی اگر دیگران نخواهند..مهم تو هستی و..... او.امید حس زیباییست.
سوختم..چه پیچک داغی!از آسمان می آمد..از جانب خورشید:
ــ عاشق باش..عاشق بمان..و عاشقانه زی.
ــ نیستم؟.. اگر نبودم که نمیرفتم!.. میرفتم؟
ــ میدانم..تنها یاد آوری بود و توشه ای برای راهت ای مهربان مغرور.
در حالیکه پیچک آتشین در وجودم فرو میرفت لبخندی بر صورتهاشان پاچیدم.
ــ باید بروم.آیا همین ها کافیست؟ کوله بارم هنوز جا دارد...
صدایی آشنا و خسته .سرفه ای کرد:
ــ اینها برای گام نخست کافیست..بقیه را من کم کم به تو خواهم داد.نترس.گام بردار.
ــ من نمیترسم زمان!میدانم که کم کم به همه چیز خواهم رسید.اگر میترسیدم که
بار سفر نمیبستم.قلبم دیشب چیزی را زمزمه کرد که ذکر راهم شد.آن طور مرا ننگر!
این را هم تو بعدها خواهی فهمید... با مرور خودت.. به مرور زمان.
همگان نگاهم میکردند.زیر لب چیزی را زمزمه میکردند..شاید که یک دعاست برای سلامت
مسافری که باید برود و با گمشده اش باز گردد..آری گمشده اش...
گامی برداشتم.صدای فرودآمدنش را تنها خدا شنید...و شاید او در دوردستها!
حال در سرزمینی دیگرم..سرزمین امروزها..اما با کوله باری از سرزمین دیروز..نمیدانم
وقتی که به دیار آینده ام برسم او با من خواهد بود؟ با من میماند؟ بازهم نمیدانم.
شاید که درآنوقت من گمشده ای دیگر شوم...
سربلند باشید و مسافری همیشه پیروز

(مطمئن باش اگر نظرت عوض نشده بودو ازم نمیخواستی که بیام مطلب بدم به حرمت
حرف اولت این وقت شب مطلب نمیدادم اما گفتی که منتظری...یه چیزی یادت باشه
نزدیک شدن به حریمی که خودت قسمتی از اونی ترس نداره..یه روزی گرمتر بودی..)