با اجازه صاحب خونه..
این روزا صاحب خونه اینجا سرش خیلی شلوغه.حسابی سرگرم جفت و جور کردن کارهاشه.
البته یه چند تا مشکل کوچولو هم داره که نمیتونه اینجا رو بروز کنه.
پس من با اجازه بانوی سپید پوش این سرزمین اینجا رو بروز میکنم.
سومین بهار این سرزمین مبارک.یادمه چطور این سرزمین متولد شد و با تولدش عشق هم جوونه زد.یگانه من این رویداد مهم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
میدونم که هیچ وقت به گرد پایه پرستو نمیرسم در نگارش ولی به بزرگی دل خودتون ببخشید
* پروانه ها هم میخواهند پرواز کنند *
اما باد هنوز هم بی پروا میراند و نیمیداند که امید یک پروانه
یعنی چه؟!
حرفی از ناگفته ها :
و کسی گفت: زندگی فقط بوییدن و بوسیدن نیست!!
و من آرام در دل گفتم: میدانم .. اما ای کاش که زندگی تنها همین
چیزهای ساده بود .. سادگی ای که حتی نتوانستیم همین ساده بودن
را ساده باورکنیم.
زندگی شاید ساده تر از سادگی من باشد ...
و شاید آرزوی همان پروانه ای که تازه پیله را رها کرده ...
و کسی گفت: قاصدک از آن زمانی که باد شروع به وزیدن کرد .. مرد
و من گفتم: اما تو نمیدانی که تاروپودش نه تنها دور در دل خاک خواهد
نشست و هزاران قاصدک متولد خواهند شد
و تو نخواهی دید چراکه باورت تنها به وسعت آیینه هاست ...!!!
سخنی از یک مرد :
«« اگه یه روز شاد بودی آروم بخند که غم بیدار نشه
و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن که شادی نا امید نشه. »»
چارلی چاپلین
* نمیدانم آیا تابحال تپشهای قلب باد را شنیده ای؟! *
حرفی از ناگفته ها:
سالها پیش از کنار دریا عبور کردی
اما هنوز هم امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند
به یاد دارم زمانی در گندمزار میدویدی
و هنوز باد هر روزه ی دنیا را برای بوییدن جایگاه سرانگشتانت در میان
گندمها میرقصد و مست است
روزها پیش بر قاصدکی بهاری بوسه زدی
و بیخبر ماندی از اینکه در آن لحظه تمام قاصدکها از بازدم نفسهایت مردند
گاهی گام برمیداری
بی آنکه بدانی تمامی شقایقها را باد به هوش میاورد
و گاهی آرام و نجیبانه میگویی دوستت دارم
بی آنکه بدانی من در دوردستها برای دوباره شنیدن این جمله
و اینکه باز خواهی گشت
بازهم میمیرم و بازهم جان میگیرم
...
بهار یاداور خاطره زنده شدن دوباره ام بود
وقتی که در میان هزاران هزار خاطره ی گذشته مدفون بودم
چیزی ندارم جز اینکه بگویم:
شاید برای تو همه چیز بوی عادت میداد و یگانگی
اما برای من طور دیگری بود ...!!!
« من سپاسگذار معلمی هستم »
که اندیشیدن را به من اموخت نه اندیشه هارا
استاد مطهری