چگونه بی تو برگردم؟...

*همیشه آدما میترسن که خوشبختی دروغ باشه برا همینه که عمر خوشیها کوتاهه*

همین امروز یا فردا تورا ازدست خواهم داد میدانم
چگونه بگذرم از تو بگویم هر چه باداباد
تو خواهی رفت میدانم اگر چه دوستم داری
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمیگیرد؟
و تو آن قصه ای هستی که بی پایان میمیرد
پس از تو تا ابد مثل خزان متروک میمانم
سراغ ازمن نمیگیرد اقاقی خوب میدانم
و مثل پشته ای هیزم که آخر دود خواهد شد
و عمرش بر همین آتش فقط محدود خواهد شد
بهشته من بدون تو فقط همصحبتم آه است
مگر این را نمیدانی که دوزخ بی تو در راه است؟
تمام لحظه هایم را هوس آلود میبینم
فقط ناباوری را از درخت عمر میچینم!
مرا با این پریشانی کسی جزمن نمیفهمد
شکستنهای روحم را کسی جز من نمیفهمد
همیشه فکر میکردم برایت آرزو هستم همان یک روزنه نوری که داری پیش رو هستم
اما امروز میبینم تمیمش خواب بودو بس
خیال تشنه از صحرا فقط سیراب بود وبس
چراغی نیست راهی نه
چگونه بی تو برگردم؟؟؟
تو دستم را نمیگیری که از این خاک برخیزم
به سوی آسمانی که به سوی توست بگریزم
ببین ایدوست مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید اندوه طوفان زا خراب و بیقرارم کرد
دلم در بستر دوری بسان بید میلرزد به جانت جان شیرینم «به دیدارت نمیارزد»

ــ دلم براش خیلی تنگ شده...اگه سرش شلوغه..اگه بیحوصلست..اگه همش کار داره..
اگه بد اخلاقه یا سرم داد میزنه..اگه دیگه اسمم هم تو دلش کمرنگ شده..اشکال نداره!!
به دیدارش می ارزه.خود ما هستیم که باید لحظه هارو قشنگ کنیم گرچه گاهی وقتا یه جور
تردید و دودلی میاد سراغ آدم اما اهم اینه که صبور باشی و استوار.(اما آخه تا کی؟چه قدر؟)
ــ آرزومند به اوج رسیدن آرزوهای زیبایتان...تو هستی پس زندگی کن. «یاس سفید»

آمدن...بودن...ماندن...

*ای کاش موندنها اونقدر با اعتبار بود که به رفتنها نمی اندیشیدیم*

ــ دیر اومدی!!!.
ــ نه.زود اومدم بیشتر ببینمت.
ــ نه!دیگه خیلی دیر اومدی...!!!

او خواهد آمد
همچون نسیم بهاری.......................مثل ابر پاییزی
ای...
ای دریغا حسرت همیشگی
که باز برای رفتن آمد.......................این رویای همیشگی.

«قطعه ای که چشمانتان نظاره گر آن بود در شبی آرام و نیلی سروده شد از تمامی وجود
کسی که برایم حقیقتی زیبا و خاکستریست.او برایم زمزمه کرد تک تک کلمات را .. آرام.
بر حسب درخواستش از مالک یاسها این مطلب هم بر دیواری دگر از دیوارهای سرزمینم
نقش بست.در کنار آن مطالبی که از آن من است.شاید که مالکیت این هم از آن من باشد.
دیشب شبی بود که با تنهایی سخنها گفتم زمانیکه نفسهای سرد پاییز گونه های نمناکم
را نوازش میداد..آسمان با جسارت بر من نگریست..باید که باور داشت گرچه برایت دشوار
خواهد بود!تنهایی حس غریبی است اما در باور من تاثیری نمیگذارد..من همیشه بر این
باورم که:اگر خود بخواهیم مسافر نخواهیم بود..ماندن قصه نا شناخته زندگیست.باور کن.»

آرزومند آرزوهای زیبایتان هستم گرچه من هم نیازمند چنین آرزویی از جانب شمایم...

تبدیل...

*هیچ وقت سعی نکن بیشتر از اون چیزی باشی که هستی*

روزگاری پرنده ای آرزو داشت که یک آدم باشد..سر به سوی آسمان برداشت..
صدایش در میان عرش پیچید...
انسانی دگر پا بر عرصه حیات گذارد...
روزگاری انسانی آرزو داشت که یک گنجشک باشد..
ولی ای کاش میدانستی که این انسان همان گنجشک دیروز است!!!