چه بارون خوشگلی...

*همگان میدانند که پادشاه فصول همین پاییز مغرور است..همگان میدانند*
 چه بارون خوشگلی!همه چیز غرق در یک زیبایی مغرور.
 ««وقتی که باران بارید بر زیر آسمان ایستادم... لمس قطره ها..تپش قلب هنوز زنده ام.. و تمامی بازدمهای یک احساس! وقتی که قطرات صورتت را شیار میدهند تنها در آن لحظه است که هیچکس نمیداند که کدامین قطره باران است و کدامین قطره اشک..؟ تنها تو میدانی و خدا...»»
 چه بارون خوشگلی!بعضی آدما اصلا براشون مهم نیست!*بعضی دیگه بیخیال چترشون رو باز میکنند و به راهشون ادامه میدن.*
یکسری دیگه همش غر میزنن که:ایوای مانتوی جدیدم خیس شد و یا اه اه ماشینم رو صبح برده بودم کارواش و یا..
(بیچاره بارون!اینجاست که آدم دلش براش میسوزه...)اما...اما آدمای دیگه ای هم هستن که بارون رو دوست دارن.حالا هر کسی یجوری! بعضیا اونقدر زیر قطره ها میمونن اونقدر که خودشون میشن یه قطره بارون! برا بعضیا سر پناهه! برا بعضی ها سنگ صبور اونقدر زیرش اشک میریزن که نگو ونپرس.
آخی؟!!بعضی ها میزنن به دل بارون وتا جون دارن مثل دیوونه ها میخندن!بعضیا رو یاد خاطراتشون میندازه:(زیر یک چتر سیاه بودن و دلشوره اینکه نکنه بابات الان جلو پات نیش ترمز بزنه..خاطره اون قرار وقتی سراپاتون خیس و گلی شده بود و مردم بهتون چپ چپ نگاه میکردن..یاد اون روز دلگیر و خداحافظی همیشگی زیر بارون..یا که یاد آشناییتون توی اون خیابون نمناک..ویا خاطره زیبای یک عهد با شاهدی به نام آسمان..ویا...)
 هر چی که باشه میتونم قسم بخورم کسی نیست که بارون رو دوست نداشته باشه.آخه میدونی ما آدما چه خوب چه بد چه غنی و چه فقیر چه آسمونی و چه خاکی همه وهمه به دنبال یه دوست میگردیم..یه همدل..یه همراه..یه همدرد..ومهمتر از همه یه همراز.
حالا چه کسی بهتر از یه دوست نمناک و پاکتر از پاک؟چه کسی بهتر از فرزند ابر؟چه کسی بهتر از روح یک رود؟چه کسی بهتر از بارون؟هوم؟تو چی میگی؟ ــ آن مرد آمد..آن مرد در زیر باران آمد..آن مرد با اسب آمد.. وچتری در دست!اما چتری بسته!!!
اگه بچه تهرانی که داری مطلب رو میخونی که میفهمی چرا که الان آسمون تهران بارونیه..خوش بگذره فقط مواظب باش گلی نشی که بروبچه ها حسابی دستت میندازن اگه بچه شمال ایرونی که دیگه فبها!بارون بارونه..به جا مه هم روزای بارونی هوا بخور.اگه بچه جنوبی که دلم برات یه کم میسوزه اما تو بهتر از ما قدر بارون رو میدونی چون بیشتر از ما حسرتش رو میخوری پس به قول بچه های جنوب شهر:التماس دعا و به قول بچه شمرونیا داداش بیخیال برو صفا عشق حال.
اما هر کسی که باشی برا زیر بارون خدا فقط یه بارون خورده ی تنهایی . بس.
 «به امید بارانی بودن آسمان چشمانتان در تپشهای شادی و عشق .
پاک بمانید.*یاس سفید»

دیروزها رنگ امروز نیست...

*تمام لحظات زندگی به یادم خواهی ماند..میدانم* تصاویر از برابر چشمانت میگذرند.بیشترشان زیبایند و دوست داشتنی.حتی بعضی از اونا برات حکم یک نفس رو دارن!روزها گذشتند.زیبا و پرغرور..آرام و بیصدا.حتی روزهای سرد. «وقتی خدا میخواهد کسی را دیوانه کند تمام دعاهایش را مستجاب میکند و بالعکس...!» ـــ و هر انسانی آنچه را که دوست میدارد نابود میکند بوسیله هر آنچه به تصور درآید: برخی با کلامی تلخ و طعنه آمیز .. برخی با کلامی تملق آمیز مرد جنون با بوسه ای .. ومرد شجاع با شمشیری.«و من ...» «و تو...» «و ما...» رویاهایم را دور ریختم درست زمانی که میتوانستم به انجامشان برسانم و همیشه فکر کرده ام که این طریق زندگیست.زندگی من و هر کس دیگر.رویاهای خود را دنبال کن وخطر را بپذیر.تو میدانستی تمام آنها را اما در حال به یاد آوردنشان هستی.آیا فراموششان کرده بودی؟(رویاهایت را میگویم.تمام آنچه که تنها متعلق به توست.)شاید..اما ارزشش را دارد. ««مهمون منم اومد و رفت مثل تمام مسافرا.بالاخره هر کسی باید یه روزی به سرزمینش برگرده دیگه..فقط خاطره ها میمونند مثل همیشه.ماه رمضون هم اومد..یک ماه همه مثل هم میشیم..سعی در خوب بودن..پاک بودن..به خالقمان نزدیک شدن..ماه خوبی داشته باشیدو یادتون نره یاس سفیدم پای سفره هاتون دعا کنید.دلم یه جورایی...حالا!؟بگذریم. دلم میگیرد از یک جا نشستن......از آب و از عطش طرفی نبستن نمیدانم که تقدیر دلم چیست........شکستن/هی شکستن/هی شکستن

یک اشتباه...

*هدف زندگی دو چیز است:آنچه را که میخواهی بدست آوری و سپس از آن لذت ببری*

داشتم روزنامه میخوندم چشمم خورد به داستانکش..خوشم اومد:
ـــ تازه داشت خوابم میبرد.آفتاب در آن هوای سرد پاییزی خلسه ای زیبا به من داده بود.
یکباره ورود دستهایی را به جیب کتم احساس کردم.چشم بازکردم..امان ندادم و سیلی
جانانه ای به گوش مرد خواباندم.لحظهای بعد از شرم وا رفتم...!!!
مرد نابینایی جلویم ایستاده بود که با دست دنبال جایی برای نشستن میگشت...

این یه اشتباه بود.چیه تا یکی دهن باز میکنه میپری بهش؟بابا جون بذار اول حرفش تموم
بشه بعدن منم منم کن.کنار اومدن با لحظه های زندگی خودش یه هنره.باید راهت ادامه
بدی اما مواظب باش بعضی اشتباهارو هیچ مایع یا پودر پاک کننده ای نمیتونه پاک کنه..!
حتی از دست وایتکس هم کاری ساخته نیست.اما مواظبم باش که سرت کلاه نره... تو
ارزشت خیلی بیشتر از این حرفاست..پس نذار اشتباهاتت این ارزش رو ازت بگیرن.باشه؟
البته نترسیا..اشتباه راهی است به سوی آنچه که تو میخواهی به شرط آنکه هیچگاه آن
را فراموش نکنی گرچه تلخ باشد.تو همانی هستی که یک زندگی را میسازد..تو همانی.

الان تو باشگاه سوارکاریم.اینجا هم دست از سره این بلاگ اسکای بیچاره بر نمیدارم.اه اه
نمیدونی اینجا چه بوی اسبی پیچیده!(آخه مگه اسبم بو داره؟!)هر چی که هست چندان
خوشایند نیست.در ضمن:«یه مهمون دارم که همین روزا سرو کلش پیدا میشه و آرامش
سرزمین یاس رو بهم میریزه!یه مهمون عزیز از سرزمین آفتاب.دادم همه جارو تروتمیز کردن
پیش خودمون بمونه ها قراره یکی از بوته های یاس رو به نامش کنم..آخه میدونی این
مهمون برام خیلی عزیزه.منتظرش میمونم تا بیاد گرچه امیدوارم چاشنی بمبهای کارگذاشته
تو هواپیماش دیرتر فعال بشن تا صحیح و سالم به مقصد برسه.آخه میدونی رقیبمه.یکی
از اون وبلاگ نویسای حرفه ای!اما در هرحال یه دوست خوبه..منتظرتم فرمانروا........»