پرستو...

* عشق یعنی ترس از دست دادن تو *
هر پرستو را با گرما عهدیست
با آغاز و تولد عشق که هر بهار تازه میشود
با نجابت شقایقها و پاکی برفدانه های آب شده
با طلوع خورشید زرد و آسمان پر غرور
با گندمکهای خفته در سبزه زار...شکوفه های قرمز گیلاس
با
تمامی حقیقت یک فصل... اما...
و چون بهار مهاجر است و رفتنی
از پرستو نخواه که بماند
 (پس تو مهاجر نباش و تا ابد با من بمان... تا ابد)
« دیگه دلم بار سفر بسته که بیاد...خیلی وقته که مسافرم
و حالا که اجازه سفر دادی...با تمام وجود میخوام پرواز کنم به
سرزمینت..به سرزمین گرم و خورشیدیت...میدونم که خیلی
وقته منتظرم هستی...امیدوارم اونقدر قدرت سفر داشته باشم
که وقتی بهت میرسم به جای لبخند اشک بریزم! اونقدر که دلم
آروم درگوش دلت بگه: ای خوب من......عاشقانه دوستت دارم» 

             

نه تو بیگانه ای نه من...

* و عشق .. تنها عشق... تورا به یک سیب میکند مانوس
  وعشق .. تنها عشق ... مرا به وسط اندوهه زندگیها برد
       رساند به امکان پرنده شدن .. وقتی ... ؟!؟مرا  *

چه بسیار باید از کنار من گذشته باشی و من
تو را نشناخته باشم؟!
چه بسیار باید در صندلی عقب تاکسی ها
کنار تو نشسته باشم و مرا بجا نیاورده باشی؟!
چه بسیار باید نگاه تو برای نگاه من دست تکان داده باشد
و ما بی تفاوت از کنار هم عبور کرده باشیم ؟!
نه تو بیگانه ای نه من ! پس چرا یکدیگر را نمیشناسیم ؟!

زنگ در خانه ات انگشت مرا صدا میزند
گلهای قالی اتاقت پاهای مرا میخوانند اما خیابانی کوچه ای
که مرا به تو برساند کجاست ؟!
وقتی نشانی تو را نمیدانم چگونه سوار تاکسی شوم ؟!
وقتی نامت را نمیدانم نشانی ات را از که بپرسم ؟!
شبی نیست که تلفن خانه ام شماره ات را خواب نبیند !
شبی نیست که تورا خواب نبینم
تورا تورا که دیرزمانی است چهره ات را فراموش کرده ام !
میخواهم بیایم اما گویی طلسم شده است تمامی راهها !
خانه ات با هر چه بهار با هرچه خورشید با هرچه عشق
و با هرچه روزهای زیبا انتظار مرا میکشد ...
اما در خانه ات هیچکس نمیداند که جای کسی خالی ست
کسی که در ابدیتی از خیابانها هر روز میگذرد تا تورا بیابد
کسی که تمام مسافرخانه های دنیا اورا میشناسند
و امروز باز هم دلتنگ توام اما کسی نیست که برمن بگوید
راه خانه ات از کدامین سو است ؟! 
** بزودی میام میبینمت ** آرزومند لبخندتان « یاس سفید »

             

من از تو مردم...

* من از تو مردم ... اما تو زندگانی من بودی *
تو
با من میرفتی    تو در من میخواندی  
وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی    تو در من میخواندی
تو از میان نارون ها گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد  وقتی که شب تمام نمیشد
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها میرفتند و خوشه های اقاقی میخوابیدند
تو با چراغهایت می آمدی...
تو دستهایت را می بخشیدی  تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی    تو زندگانیت را می بخشیدی
تو گوش میدادی   اما مرا نمیدیدی  لاله ها را میچیدی!

من از تو مردم   در تو    با تو    همراهه تو   در چشمان تو
وحال سالیانی ست که زنده ام اما تنها در قلب تو
و نخواهم مرد چرا که مدتهاست که مرده ام در تو
و این مردن خود نوعی زندگی ست از جنس عشق در ما .

*در یکدگر غرق شوید اما فنا هرگز ... دوستدارتان یاس سفید*