تولدت مبارک سرزمین من ...

امروز
دومین سالگرد تولد سرزمین من ... یاس سفید
* همه چیز را آغازی ست ... ولیکن پایان داشتن معنای شروع این اغاز نیست *
چراکه درانچه خلق میشود با عشق ... پایانی نیست




اولین سال تولدت رو خوب به یاد دارم
اما باور میکنی اونقدر که امسال خوشحالم پارسال نبودم؟!
نمیدونم شاید سال دیگه از امسال هم خوشحالتر باشم !!
حتی اگه نباشی!
«« ماه کامل درآسمان درخشیدن آغاز کرد .. دنیا بوی ترنم یاس را
بر مشام نمناک خود احساس کرد .. شکوفه های گیلاس میرقصیدند و بر خاک
فرود می آمدند .. در نیلی شب بهاری غریب
مرغ شب ستایش میکرد و ماهی تگ بلورینم در خواب
و تو ای غریبه ی آشنای اکنون
دروازه های سرزمینم را بروی چشمان مشتاق و قلب در ابهامم باز کردی
ازتو هزاران هزار تشکر دارم .. نه به اندازه سطرهای تابحال نوشته شده ام ..نه!
به اندازه تمام عمق کلمات دنیا و تمامی آنچه تابحال مکتوب شده و خواهد شد
به اندازه تمام اقاقیهای سپید گم در آواز چکاوکها
به اندازه تمام ظریف ریشه های یاس
و به اندازه تمام کهکشانهای دور ازتو متشکرم
میدانم که قدردانی من در مقابل آنچه تو برایم آفریدی آنقدر ناچیز است که حتی
دیدگانم هم از شرم میبارند!
 اما ازبابت سرزمین زیبا و دوست داشتنی که بهم هدیه دادی یکدنیا ازتو ممنونم
فرمانروای سرزمین خورشید »»
حرفهای یواشکی :
میدونی؟ تو یه شب بهاری بود که برای اولین بار دیدمت...
همون شبی تو برام متولد شدی .. چقدر همه چیز زود گذشت .. اونقدر سریع که
حتی خودم هم باورم نمیشه! تو این دوسالی که گذشت ...
لحظه لحظه سعی ام درن بود که خودم رو به اوج برسونم ...
میدونستم که اگه به سمت بیکران اوجها گام بردارم توهم بامن به اوج میرسی و
این برا من حادثه قشنگیه.
برای من تو فقط یه سرزمین یاسی رنگ و مهربون نیستی!
برای من توفقط یه صفحه ساده با خطای سفید رنگ و جمله های
کوچیک و بزرگ نیستی!
برای من تو نیمه کوچیکی از همه چیزی
دنیای قشنگی که الان دارم توش زندگی میکنم
عشقی که تا ابد بهش وفادار میمونم
دوستایی که حاضرم جون و عمرتم فداشون کنم
روزا و شبایی که درس گرفتم .. دیدم .. حس کردم و بوییدم
حرفایی که تو دلم سنگینی میکرد
آسمون آبی رنگی که توش دنبال آرزوهام میگردم و رو زمین پیداشون میکنم
سرزمین خاکی که بوی یاس میده
و انتهای قلبش بوی انتهای عشق
همه و همه .. تو برای من اینهایی .. چیزایی که بدست آوردم نه اونایی که از
دست دادم .. اونقدر دوست دارم که حتی خودتم باورت نمیشه چقدر!!
نه به خاطر اینکه بهت عادت کردما نه .. بخاطر تموم قشنگیهایی که بهم دادی.
« سرزمین من ... یاس سفیدم ... تولدت مبارک عزیزکم. »



تا یه چشم برهم بزنی ...

* عظمت تو بر باورهای توست و نهفته در وجودت *
«« خوش می آیی به باغ خیالم
بیا تا تفرجی کنیم در بیکران هستی
شاید در ژرفای طبیعت
از تارهای کوچک به عظمتی بی پایان برسیم »»

حرفهای یواشکی :

بیشتر وقتا آدم آیندش رو میسپره به تجربیات خودش یا بقیه .. حرفهایی که
از کوچیکی تو گوشش تکرار میشه .. یادم میاد وقتی کوچیک بودم از مامان
پرسیدم: مامیتا من کی بزرگ میشم؟ خندید و بهم گفت : تا یه چشم بهم
بزنی بزرگم میشی!
یادمه تایه هفته هی چشمام روبهم میزدم اما هرچی
تو آیینه نگاه میکردم بازم همون دختر کوچولوی شیطون رو میدیم که موهاش
رو دوگوشی بسته و با چشای عسلیش خیره شده به صورت آیینه!
اخم کردم .. یادمه سه روز با مامان قهر بودم و اگه بابا نبود شایدر تاحالا هم
قهر میموندم!! از آدم مغروری مثه من بعید نبود!!
یه عالمه شب و روز گذشت .. یه عالمه فصل عوض شد .. و یه عالمه خدا به
من خندید تا بزرگ شدم .. به قول مامیتا به سرعت یک چشم برهم زدن.
خیلی وقت بود این حرف رو نشنیده بودم. داشت کمکم یادم میرفت اما امروز
بعد از ۲۰ سال این حرف رو از دهن تو شنیدم!
بهت گفتم: پس کی میای؟
بهم گفتی: تا چشم بهم بزنی پیشتم .. دلتنگی نکن .. یه چشم بزن.
اخم کردم و چشمام رو بهم زدم! وقتی بازکردم نبودی!انگار هنوزهمون دختر
کوچولوی زودباور دیروزم .. انتظار داشتم معجزه ای صورت بگیره .. به سادگیم
خندیدم .. گفتی چرا میخندی؟ گفتم: میدونم باید خیلی منتظر بمونم قبول!
آخه میدونی برا من تا یه چشم بزهم بزنم کلی طول میکشه .. به قول
خودم هوارتااااا! اما یادم باشه اینبار که بهم گفتی برم توی اتاقم چشمام رو
بهم بزنم آخه هرجای اتاق رو که نگاه کنی عکس توا!!!
به قول مامان عاشق شدنم هم مثه آدمیزاد نی .. تو چی میگی؟!
حالا برم چشمام رو بهم بزنم شاید اومدی و مثه هردفعه اومدنت اول چشمام
 رو میبندم و بعد که بوسیدیشون باز میکنم .. اینطوری جرات این رو دارم که
به کوچولوی آیندم بگم: به سرعت یه چشم بهم زدن .. شاید مامانم وقتی
میخواسته بابارو ببینه اول مثه من چشماش رو میبستهخدا میدونه!!!
« هر انچه که داری .. دو ست بدار »

سکوت سرشار از ناگفته هاست ...

* دنبال حقیقت مگرد ... چراکه حقیقت تنها در وجود توست *

«« پرنده گفت: چه بویی .. چه آفتابی .. آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...
پرنده از لب ایوان پرید
مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود .. پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند .. پرنده قرض نداشت!
پرنده آدمها را نمیشناخت!
پرنده رو به هوا .. و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده .. آه فقط یک پرنده بود
! و همچنان در جستجوی جفت خویش تا بهارانی دیگر! »»

حرفهای یواشکی :
این روزا همه فکر میکنن مریض شدم یا حال ندارم!! اما من هیچیم نیست
باور کن .. فقط یکم ساکت شدم! یکم که نه خیلی!!! 
سکوت .. چقدر آروم و مرموزه.

اونقدر که دیگه وقتی یکم حرف میزنم احساس بدی بهم دست میده .. فکر
میکنم نباید اونقدر حرف میزدم .. درحالیکه کل جملم از ده تا کلمه هم بیشتر
نبوده!! بیشترین پرحرفیم تو طول روز تنها وقتیه که باتو حرف میزنم .. البته
اگه بشه اسمش رو گذاشت پرحرفی!
تا حالا اینقدر به حقیقت وجودی سکوت نزدیک نشده بودم.
خودم هم نمیدونم چم شده اما باورکن هرچی سعی میکنم از بندش در بیام
نمیتونم نمیشه .. بیشتر حرفای روزم رو با نگاه میزنم .. حتی وقتی کسی 
چیزی ازم میپرسه با حرکت سرو دست جوابش رو میدم!
شاید این از حسرت حرف زدن برای تو سرچشمه میگیره!
یه طور خاصی شدم .. دوست دارم به هرچی نگاه میکنم تا عمقش آروم پیش
برم .. در سکوت محض. نترسا افسرده نشدم .. ازچیزی هم ناراحت نیستم
اما نمیدونم این چه حالیه که پیدا کردم .. خودم هم سردرگمم.
یه جورایی این سکوت رو دوست دارم.
شایدم بهش احتیاج دارم.
حتما بهش احتیاج دارم .. شاید بتونه کم کم آرومم کنه .. تاحالا که رام کننده
خوبی بوده! دارم آدم عجیبی میشم شایدم به قول تو متفاوت.
اما فعلا میخوام تو این حالت بمونم گرچه شدم مثه یه عروسک پشت ویترین!
 راستی تاحالا فکر کردی عروسکای پشت ویترین آرزوشون چیه؟!؟
« بی سبب پنهان مکن این راز را .. درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه میکوشد که با جادوی عشق .. ره به قلبم برده افسونم کند »
تنهایی آرامش عجیبی به ادم میده اما ...