X
تبلیغات
رایتل
جمعه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1385
دختری با نام لیلا ...

* آیا درختها برای بزرگ شدن درد میکشند؟! *

دنیای آن روز من دنیای غریبی بود وقتی که چشمانم نگاه دخترکی

ساده و کوچ نشین را به تصویر کشید.

دخترکی که از زندگی تنها صدای باران را میشناخت و تنها پایکوبی

برگها بود که برایش معنای آرامش میداد.

این دختر لیلاست ...

دختری که نامش چون دنیایش ساده و دوست داشتنی بود.

 وقتی از او خواستم عکس بگیرم از من درخواست کرد تا لحظه ای

درنگ کنم ... سپس به داخل چادرشان رفت و من نیز بدنبال او وارد شدم .

آیینه قرمز رنگ پلاستیکی را از بقچه بیرون کشید موهایش را مرتب کرد و سپس

گفت: آماده ام! و اینجا بود که لنز دوربینم برای همیشه بر کفشهای مشکی

رنگ و گردنبند ساده و دست بافش خیره ماند ...!!

اینجا خانه لیلاست ...

چادری که مرا بداخل آن دعوت کرد و و گوشه و کنارش رابا مهربانی نشانم داد

و تمامی اساسیه خانه کوچکشان شامل یک جفت گلیم قرمز رنگ .. یک سماور

زغالی .. تعدادی ظرف و ظروف .. دو عدد پشتی .. یک چراغ نفت سوز قدیمی برای

شبهای سرد .. چند دست رختحواب رنگ و رو رفته .. یک سری لباس آویزان برمیخ

و دیگر هیچ...!! نه تلویزیونی .. نه لامپی .. نه دستگاه مدرنی .. هیچی .. هیچی.

تنها لوازمی که بشود ان را بار الاغهایشان کنند

و ار جایی به جای دیگر کوچ کنند.

نمیدانم خانه آنها با آن اوضاع بیشتر بوی حقیقی زندگی میدهد

یا خانه های شهری ما ؟!

لحظه ای بعد مردی که با تمام مهربانیش مارا به داخل چادر دعوت میکرد

تصویری دیگر آفرید در خاطرات زیبای یک رهگذر.

این مرد پدر لیلاست ...

از کارش گفت .. از بزغاله کوچکی که آنروز تازه بدنیا آمده بود و این را نشانه

 برکت قدمهای ما به آنجا میدانست .. از دنیای ما شهریها پرسید و باورش نمیشد

 که شهریها هم میتوانند همانند آنها مهربان باشند وخالص! .. 

از کوچ نشینیهای پی در پی شان گفت .. از بختیاری بودنش .. از دنیای

درختها و تپه ها و تمامی رودخانه هایی که از آنحا هر ساله گذر میکرد

از همه چیز گفت جز سختیهایش!!

و این برایم زیباترین حرفهایی بود که میشد از قلب یک مرد شنید

مردی که صبح را با شقایقها آغاز میکرد و شب را با صدای بزغاله ها و تنها سگ

 گله اش اتمام .. دنیای که رنگی از ناخالصی نداشت

و من تمامی اش را بوضوح دیدم و باور کردم.

زنی با نام مادر ...

خورشید آنقدر بر تارو پود صورتش راه رفته بود که دیگر جایی از لطافت پوست

مادرانه اش باقی نگذاشته بود.

از رودخانه برمیگشت و وقتی دستانم را فشرد از سردی آبی که هنوز لابلای آن

بازی میکرد سردم شد و هزاران حیرت که چگونه در چنان آبی ظرفهایش را میشورد

شاید ما آنقدر از دنیای واقعی انسانها دور شده ایم

که دیگر رنگ و بوی حقیقی آب را نیز از یاد برده ایم!

و آنجا بود که با سختیهای مادر لیلا آشنا شدم .. مثل مادربزرگها حرف میزد

دنیایش بوی پختگی میداد و بیش از آن بوی آرزوهای دوست داشتنی.

به کفشهایش که نگاه کردم تمام سادگی یک زن بختیاری را درآنها یافتم

سادگی که مدتها بود که در کفشهای مادرم نیز ندیده بودم!

نمیدانم چرا دوست داشتم بیشتر وارد دنیای کوهستانی اش شوم اما ادب

حکم میکرد که آرام باشم و تنها به آن چیزهایی گوش دهم که او میخواهد من بدانم.

اینجا گوشه ای از دنیای لیلاست ...

لیلایی که نمیدانم چرا اما خانم مهندس صدایم میکرد و تمامی از آرزوی

درس خواندش سخن میگفت.دختری که با صدای معصومانه اش بر من فهماند

که با آنکه ۱۲ سال دارد اما تنها چندین سال پیش اولین کلاس نهضت را گذرانده

و دیگر هیچ .. و آرزو داشت تا هر روز در مدرسه حاضر شود

اما دوشیدن شیر .. شستن رختها .. سابیدن ظرفهای مسی

چیدن سبزیهای کوهی .. نگهداری از برادر کوچک و هزاران هزار دلیل دیگر مانع میشد

مانع رفتن به مدرسه ای که تمام رویای او از گذران روزهایش بود

وقتی که از او خواستم مدرسه شان را نشانم دهد

برای اولین بار بود که از نزدیک مدرسه ای را دیدم!!!

اینجا همان مدرسه ای است که لیلا شبها در آرزویش میخوابد.

نمیدانم چرا اما سادگی این اتاق چادری و کوچک اشک را در چشمان جاری ساخت

و وقتی لیلا پرسید:پس چرا داری گریه میکنی خانم مهندس؟

تنها به اوگفتم: هیچی اما میبینم که رویاهای تو قشنگتر و پاک تر از رویاهای من اند.

و میدانستم که چیزی از جمله ام نفهمید اما هیچ نگفت.

این صمیمی ترین دوست لیلاست ...

بزی که تازه آنروز بزغاله کوچکش را بدنیا آورده بود. کوچولویی که با تمام

نا توانیش با قدرت در حال شیر خوردن بود.

لیلا به من گفت که شاخ سنگی(همین بز) تنها دوستی است که عصرها

کنار او مینشیند و از آرزوهایش با او حرف میزند.

حتی لیلا اعتراف کرد که یکروز که برای چیدن علفهای کوهی رفته بود از

صخره ها پایین افتاده .. به مادرش هیچ نگفته و تنها شاخ سنی را بغل کرده و گریسته

به او گفتم من هم دوست داشتم دوست خوبی به مهربانی شاخ سنگی داشته باشم

و او خندید و من معنای خنده اش را نفهمیدم!

آن روز گذشت و دیگر باز نخواهد گشت

و گلهای که لیلا برایم از دشت چید تنها یادگار آن روز است و چندین عکس که در آلبوم

خاطرات یک زندگی دیگر نقش گرفت.

دوست داشتم بیشتر بمانم اما وقت چندانی نبود.

همیشه یک رهگذرم و تا میایم چیزی را به معنای واقعی کاملا درک کنم

باید که بار سفر بربندم.

و لحظه ای بعد در جاده وقتی که خورشید آخرین پرتوهای آنروزش را به سختی از

لابلای ابرها بیرون میکشید تنها به این میاندیشیدم

که آیا باری دیگر لیلا را خواهم دید؟

و این زیباترین عکسی است که به یادگار برایم همیشه و تا ابد میماند.

عکسی که لیلا درخواست کرد تا از من بگیرد

و من لبخند زنان دوربین را به دستش سپردم و او با هزاران ترس دکمه را

فشار داد تا کاری را کرده باشد که تا آنروز جرات انجام دادنش را نداشته.

نمیدانم که چرا از امروز از آنروز نوشتم ؟!

شاید که میخواستم گذردی باشد از زندگی دگر

« زندگی شاید روزی در دنیایی دیگر تکرار شود »»