X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1384
کلمه ...

* زندگی همه آن چیزی است که بدست میاوری *

حرفی از دلم :

حقیقت بوی شیرین یاس میداد

وقتی که چشمانم را گشودم و بر چشمان گرمت خیره ماندم.

دنیای من سردتر از آن بود که میپنداشتم

اما روزها رفتند تا نور بخشند گرما دهند و تمامی آنچه نامش خوبیست.

ــ خورشید آرام گفت: یاس من بخند.

آرام خندیدم و نمیدانم داغی جاری بر گونه هایم نامش چه بود؟ چرا؟

خورشید نزدیکتر آمد ... آنقدر نزدیک که چشمانش را دیدم!

ــ گفتم: کلمات را گم کرده ام!

ــ گفت: برای گفتن حرفهایت نیازی به کلمه نیست. چشمانت فریادمیزنند

 کلمات تنها کامل کننده احساس توست زیبای من.

لبخند زدم و کلمه پیدا شد!!!

ــ گفتم: نزدیکتر بیا ... یاسها را از سوختن باکی نیست. از تو سوختن هم

لیاقتی شگرف میخواهد که من خواهان آنم.

نزدیکتر که آمد گفت: میپندارم خود نیز از اصل خود رها شوم. اما چه

کنم که دیگر میخواهم از آن تو باشم.میتوانم؟

نزدیکتر که آمد آرام بر گوشش خواندم : دوستت دارم ... کلمه!

و او آرام نجوا کرد : نه بیش از من ...!

آسمان لرزید ... خدا خندید ... و چیزی مثال نیلوفر پیچید!

و دیگر نه من یاس بودم و نه او خورشید ...!

«« صمیمانه از تمامی خوبیهایت ممنونم خوب من »»

 

« آرامش حضور پاک لحظه هاست .. بیابش تا سفر نکرده »

خواهان پاکیها باش