دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1384
زنی که قلبش را به دست باد سپرد ...

* مگر میشود بدون قلب دوست داشت؟ *

برگی از یک داستان :

باد میوزید .. جهان آرام بود

جهان آرام بود .. باد میوزید

زن سبد در دست .. گاری را با تمام وجودش میکشید

بدون افسار .. بدون اسب ...!

آنطرفتر .. مرد .. پشت گاری .. مملو از درد .. مملو از آه

باد میوزید .. جهان آرام بود

کسی گفت : چه میخواهی؟

زن گفت : همسرم را بدون این درد طاقت فرسا.

صدا گفت : چه میدهی؟

زن گفت :تمام هستیم را .. هرآنچه که بخواهی!

کسی گفت : قلبت را به دست باد بسپار .. همسرت از درد رهایی میابد.

زن سکوت کرد .. باد میوزید .. جهان آرام بود .. مرد در درد!

اشکی بر خاک خوابید .. آهی در دل زنده شد

خونی بر گاری رقصید!

و لحظه ای بعد باد میوزید .. جهان آرام بود

و مرد گاری میکشید .. بدون درد .. بدون آه .. بدون عشق

بدون عشق؟!

کسی پرسید : زن کجاست؟

مرد گفت : نمیدانم!! .. شاید فکر کرد که من بهبود نخواهم یافت.

گذاشت و رفت .. چشم که گشودم ندیدمش.

صدا گفت : حال کجا میروی؟

مرد گفت : میروم تا کسی را یابم که دوستم داشته باشد و تنهایم

مگذارد .. هیچگاه!

مرد رفت .. صدا بیرحمانه خندید .. باد میوزید .. جهان آرام بود

مرد میرفت .. و او تنها مردی بود که هرکجا میرفت باد را با خود میبرد.

و هیچگاه کسی نفهمید که چرا؟!

تنها تو .. تنها من.

داستان زنی که قلبش را بدست باد سپرد .. برای که؟ .. همسرش!

مردی که هیچگاه نداست روح زنی بدون قلب

همیشه و عاشقانه دوستش خواهد داشت

تا زمانی که باد باقیست و میوزد

باد میوزد .. جهان آرام است .. فراموشش مکن!

« جاودان ماندن تنها در اخلاص قلب توست »