X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1384
آقا گردو فالی چند؟ ...

* زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد!! *

««
از خودم که دور میشوم
دنیا بههیات پنجره ای درمی آید .. که تو در آن می خندی
لبخندت را از گوشه قاب برمی دارم .. و سوار بر قایق ابرها
از این ستاره تا ان ستاره را پارو میکشم
میبینمت بر بستر نقره ای صبح ...! »»

ـــ گردو فالی چند؟
مرد در حالیکه آرام نایلونهای خریدش را بر زمین میگذاشت این سوال را
پرسید .. از شفافیت نایلون استفاده میکنم و یواشکی نگاهی به داخل
آن می اندازم( به نظر میاد به دیدار شخص خاصی میرود) :
نیم کیلویی سیب میشود
شاید هم کمی از نیم کیلو کمتر آلوی زرد
و دیگر..؟ هیچ!!؟
و حالا در حال خریدن گردوست .. تمام اینها من را به شک نینداخت!
حداقل تا زمانی که از خریدن گردو منصرف شد!!
برایم عجیب بود .. حس کردم با اشتیاق زیادی بیش از یک فال گردو
میخرد ولی گویی منصرف شده! .. شاید هم گردویش خوب نبوده نمیدانم؟!
ــ
ببخشید .. چرا نخریدید؟
نگاهی از روی خشم بر من میاندازد .. خجالت میکشم و شاید هم ترس.
ولی ارتباط با مردم شهامت میخواهد.
ــ
فضولی خانم؟ یا بپای خرید مردمی؟
هیچ نمیگویم فقط نگاهش میکنم .. میترسم دگر بار بپرسم اما:
ــ
آخه میخواستید بخرید .. منم میخواستم بخرم .. گفتم:
ــ
فکر کردم شاید گردوهاش خوب نبودن برا همین نخریدید.
چقدر جادوی کلمات سحر امیزند! لبخند میزند...
ــ
نه خانم جان .. پول که نباشه خوب و بد نداره .. همه چی بده!
ــ
میدونید مشکل اینه که اونقدر گرونیه که اگه پولم داشته باشید بازم
نمیرسه بخوایم خرج ...
میپره وسط حرفم انگار دلش خیلی پره:
ــ
شما دیگه چرا؟ باز ما یه چیزی بگیم یه حرفیه اما شما.
به سرتا پام که نگاه کرد .. پوزخند معنی داری زد! اصلا خوشم نیمود ولی
به روم نیاوردم .. میدونسم که من از جنس اون نیستم .. شاید اگه یکی
عین خودش روبروش بود بیشنر باهاش گرم میگرفت .. ولی حالا که تا
اینجا اومده بودم نباید از دستش میدادم .. ارتباط یا یه مرد عامی و مغرور
برای من کم چیزی نیست .. پس بی اعتنا پرسیدم:
ــ
حتما کوچولوتون گردو خیلی دوست داره.
تازه متوجه پسر بچه ای که حالا مچ اورا محکم گرفته بود شد:
ــ
نه خانم جان این چه میدونه گردو چیه .. مادرش پابه ماهه .. میخواستم
برا اون بخرم اما گردوهاش خوب نبودند .. موندس! باشه برا فردا.
نگاهی به گردوها انداختم .. به نظر نمیومد مونده باشن .. زیر نور لامپ با
درشتی برق میزند.
سرم را که چرخاندم مرد در حال رفتن بود .. از پشت اورا دیدم.
ــ
آقا میشه سه فال گردو بدید .. زود باشید زوووووووووووود!
ــ
خبرنگاری؟
ــ
چطور؟ به قیافم میخوره؟
ــ
آخه دو ساعت مخ بدبخت رو کار گرفتی که چی؟ مردم پی بدبختیشونن
خانم .. فکر نکن ما گرون فروشیم .. نه به ولای علی .. همینقدرم برامون
صرف نمیکنه .. دولت مردم رو گدا کرده گناه ما چیه؟
مثه اینکه راستی راستی فکر کرده بود خبرنگارم .. یه ثانیه بیشتر مونده
بودم حتما میخواست ازش یه عکس بگیرم برا هفته نامه اجتماعی!
انگار خدا میخواست پیداش کنم منتظر تاکسی وایساده بود.
آروم جلو رفتم یه طوری که نفهمه دورتر پشتش ایستادم .. وقتی دلا شد
تا با راننده سر کرایه چونه بزنه آروم اما با حرکت سریع کیسه کوچیک گردوها
رو انداختم تو یکی از نایلوناش.
نایلون کمی کشیده شد .. به سرعت ایستادم و اون برگشت:
ــ
ای بابا چیکار داری خانم .. دنبال من را افتادی که چی؟...
و هرچی دهنش اومد بهم گفت و سوار شدو رفت!!!
نگاه سنگین و شماتت بار مردم رو که رو خودم احساس کردم ته گلوم یه
بغضی آروم خودش رو جا داد .. اما هیچوقت از کارم پشیمون نشدم.
نمیدونم اگه برسه خونه و خانمش میوه هارو از دستش بگیره و گردوهارو
ببینه بهش چی میگه؟! اصلا نمیدونم خود اون مرد چی میگه؟!
برا من این چیزا مهم نیست ... مهم اینه که الان تو خونه اونا
زندگی رنگش سرخابیه سرخابیه!



حرفهای یواشکی :
تو زندگی بعضی روزا هست که به سادگی از دست میره.
مگه میخوایم چقدر زندگی کنیم که این بعضی روزاش بیشتر باشه؟
گاهی اوقات حتی اگه سرت داد بزنن میدونی که ارزشش رو داره!
ایکاش به سادگی روزامون رو از دست ندیم.
فکر کنیم هر روز روز آخریه که ما فرصت داریم یه کاری بکنیم.
با مردم بودن خجالت نداره .. خودش یه افتخاره. نه‌؟

« راز زندگی در باهم بودنهاست که خلاصه میشه »