دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1383
پرستو...
* عشق یعنی ترس از دست دادن تو *
هر پرستو را با گرما عهدیست
با آغاز و تولد عشق که هر بهار تازه میشود
با نجابت شقایقها و پاکی برفدانه های آب شده
با طلوع خورشید زرد و آسمان پر غرور
با گندمکهای خفته در سبزه زار...شکوفه های قرمز گیلاس
با
تمامی حقیقت یک فصل... اما...
و چون بهار مهاجر است و رفتنی
از پرستو نخواه که بماند
 (پس تو مهاجر نباش و تا ابد با من بمان... تا ابد)
« دیگه دلم بار سفر بسته که بیاد...خیلی وقته که مسافرم
و حالا که اجازه سفر دادی...با تمام وجود میخوام پرواز کنم به
سرزمینت..به سرزمین گرم و خورشیدیت...میدونم که خیلی
وقته منتظرم هستی...امیدوارم اونقدر قدرت سفر داشته باشم
که وقتی بهت میرسم به جای لبخند اشک بریزم! اونقدر که دلم
آروم درگوش دلت بگه: ای خوب من......عاشقانه دوستت دارم»