X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 28 آبان‌ماه سال 1382
گفتگویی ساده با خدا...
*ارزش یک مرد به رنجهای بزرگی است که در زندگی متحمل شده است*
 
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگیرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نیست..بلکه این تویی که باید آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برایم.»
خدایا به من شکیبایی عطا فرما. گفت:« نه! شکیبایی دستاورد رنج است..به کسی عطا نمیشود.آن را باید بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود باید متعالی شوی..اما تورا یاری میدهم تا به ثمر بنشینی.» آرام نگاهش کردم.اشکهایم را با نورش پاک میکرد اما صورتم نمیسوخت.فرشته ها بال میزدند..آنها هم آرام و بیصدا.یکی با موهایم بازی میکرد و دیگری بر گونه هایم بوسه میزد. یکی تار میزد و دیگری یاسها را از روی پیراهن سپیدم گلچین میکرد.شکی نبود.این نور عظیم و مهربان خدا بود.پس چرا همه اش «نه» میگفت.
شاید من در خواستهایم دقت نکرده بودم؟! ـــ آه...خـــــــــــــــداونــــــــــــــــدا؟
 در تمامی محیط قاصدکها رقصیدند.پیچکها دور ستونهای عظیم پیچیدند و پاکی با تمامی پاکی و زیباییش بر روح باد حاکم شد. از تو میخواهم مرا کمک و یاری دهی تا دیگران را به همان اندازه که مرا دوست داری..دوست بدارم. لبخندی زد و گفت:«هـــــــــان! بلاخره قضیه را دریافتی.هر کس باید با تمام قوتش مردم را دوست بدارد.باشد کمکت میکنم..اما بدان اگر هر انسان میدانست که چه قدر دوستش دارم..در دم جان میداد.دوست داشتن زیباترین حس است و پاکترین و مقدس ترین باور.» *
از او خواستم تا که به من نیرو دهد...مشکلات را در مقابل گامهایم نهاد تا قدرتمندتر شوم. *از او حکمت خواستم...مسئله داد و مسئله.تا راه حل کردن و جوابشان را خود بیابم. *از او شهامت خواستم...خطی را در مقابم قرار داد و گفت برو در راه..ببین میتوانی؟ *از او عشق خواستم...انسانهای دردمند و محتاج را در سر راهم قرار داد تا کمک رسانم بدانها. *از او کمکی بزرگ خواستم...بخشش خواستم...به من فرصت داد. *از او همراهی پایدار خواستم...او را با حالتی خاص نشانم داد.« تنهاست.با او باش اگر میتوانی. با تو میماند زیرا که روزی به تمامیت پی میبرد و برتو وعشقت تکیه میکند.همراهی دشوار است فراموش مکن.اما میتوانی.نگاهش کن!حال برو و در مسیر درست گام بگذار.»
 بر او نگریستم.خسته . تنها.بر خدا خندیدم.کمکم میکنی. میدانم. **هیچیک از خواسته هایم را دریافت نکردم اما بدان چه نیاز داشتم رسیدم.تمامی بودن را آرام فهمیدم.همه چیز از آن ماست اگر خود بخواهیم.تنها ما هستیم که میتوانیم تک تک لحظه ها را از آن خود کنیم.زندگیمان..حال و آیندیمان را زیبا و دوست داشتنی بسازیم.و خواستار آن باشیم که روح پروردگار یکتا در تمامی آنها موج بزند. **
بیشتر انسانها همانقدر شادند که تصمیم میگیرند و میخواهند که باشند.
خواستار شاد بودن و زیبایی تک تک گامهای زندگیتان هستم.
با همراهان خود بمانید.دوستانتان را دوست بدارید.ارزش هر چیز را درک کنید و زندگی را باور.میتوانیم خوشبخت باشیم و بمانیم اگر خود بخواهیم.حتی با یک دست لباس خاکی و یک چتر بسته هم میتوان خوشبخت و شاد بود.باور کنید.
«یاس سفید»