X
تبلیغات
رایتل
جمعه 23 آبان‌ماه سال 1382
اینبار سلامم رنگی دگر دارد...
*زیباترین احساس در زندگی یک انسان اینه که بدونه همون که دوسش داره براش یه تکیه گاه محکمه* سلامی دگر... نمیدونم چی بگم شایدم میدونم و نمیتونم بگم شایدم میتونم و نمیخوام که بگم. اما فقط میتونم بگم بازم اومدم.شاید یکم تند رفتم شاید یکم سریع تصمیم گرفتم یا شاید به قول بعضیا زده بود به سرم و دیوونه شده بودم.اما هیچکدوم اینا نبوده.هیچکدوم!به خاطر خودش وقتی که بهم نگاه کرد و گفت:«دروازه یاس سفید رو ببند»شاید فکر میکرد من این سرزمین خوشگل و دوستداشتنی رو بیشتر از اون دوست دارم.شاید فکر میکرد کسی داره به حریم بانوش نزدیک میشه.شاید حس کرد تموم آدما دست به دست هم دادن تا من رو ازش جدا کنن.وقتی ازم خواست تا دیگه...تقریبا صداش بلند بود.به چشماش که نگاه کردم روش رو برگردوند.نمیدونم توی نگاهش چی بود که نخواست من ببینم.سکوت کردم.ایستاده بود و منتظر بر یک جواب.صدای آرام و تند نفسهایش را میشنیدم.نگاهی به او کردم و نگاهی بر دروازه یاس.یاس سفیدی که به اندازه تمام وجود و احساسم دوستش میدارم.سرزمین ساده ای که بند بند وجودم با دیدنش رو به آرامش گام برمیدارد.یاسها هم با تمام عطرشان در انتظار نشسته بودند.سنگفرش نمناک زیر پایم ملتمسانه بر من مینگریست.قصر پیچیده در آن غبار مه آلود دوستداشتنیتر به نظر میرسید.چراغها در خواب بودند و فانوسها بیدار.باد بر داخل باغ آزادانه سرک میکشید.صدای نهر را میشنیدم.آرامتر از همیشه. نور مهتاب در آن هوای سرد با تمام وجودش بر چشمانم میتابید.پلاک در گردنم را در دست فشردم. به ستاره ام بوسه ای زدم و بر آسمان نگریستم.شاید اگر خورشید بود قطرات جاری بر گونه هایم برق میزدند همانند بستری پولکنشان.دستم را کمی بالا بردم.پرده ها افتادند.پیچکها پیچیدند.یاسها مات و مبهوت.و او...همانطور با خشمی عظیم بر من مینگریست.وقتی که آنچنان بر من مینگرد قلبم شنل بر سر میاندازد و پشت براو رو به پنجره میایستد اما من نتوانستم.درخت گیلاس آرام و با متانت شاخه هایش راتکان داد.نفسی بر عمق یک دریا در من جاری شد.آسمان با تمام قدرتش بر ما حسی عظیم میبخشید.همگان میگفتند:«تو نمیتوانی..دروازه را مبند..نمیتوانی چرا که دوستش داری»دستانم آرام حرکت کرد.دستی گونه ام را نوازش کرد تا قطرات را گلچین کند و دست دیگرم آنقدر همانجا بر روی قلبم ماند که بانگ تپشهایش را با نفسهایم در هم آمیخت.در دل بر تمامی آن نه گفتن ها پاسخ دادم:«ای سرزمین من دوستت دارم.میدانی که نیمی از احساسم هستی.سنگ صبور تنهاییهایم.تو میدانی چقدر دوستت دارم ای سرزمینم.تمام دیوارها و ستونهایت را.باغچه نهان رزها را در حیاط خلوتت.تک شاخه شاخه های یاست را.پلکان پاک و ساده ات را.اتاقم را.اتاقش را.و تمامی آنچه در تو هست جاریست.حتی آسمان و خاکت را و حتی این باد سرکش را.اما یک چیز را بدان.گوش کن با تمامی وجودت.با تمامی بغض شیشه ایت.با تمام رمز بودنت.تو باورهایم را میدانی. پس چیزی را بدان که هرگز به تو نیز نگفته بودم:«من دوستش دارم.همین مرد ایستاده در غرور و غرق در فریاد را.دوستش دارم حتی..حتی بیش از تو.»پس درک کن بر این رفتارم.به خاطر بانویت. مالکت.خالقت.»صدایی از تمامی وجود یک بودن برخاست.حتی سایه ها هم شنیدند.خدا ما را مینگریست و هیچ نمیگفت.سرم را که بلند کردم نگاهم در نگاهش درآمیخت.لبخندی بر لبانم نقش بست پر از حسی آشنا.گامی به سویش برداشتم:«میبندمش.نگاه کن.»سراپا بهت بود و غریبانه بر تصمیمی مینگریست که حتی انتظار لرزشش را هم نداشت.سنگینی نگاهش بر بند بند وجودم نشست.شاید که هنوز تردید داشت که نمیتوانم از آنچه که اینقدر دوستش میدارم بگذرم.سرزمینم! به سمت دروازه نقرهای و عظیمی گام برمیداشتم که تمام چرخش حرکتهای احساسم بود.گام به گام...رسیدم.چشمانم را بستم و انگشتانم بر روی میله ها لغزید.نیرویی آمد و محکم مشتم آن را فشرد.صدای چرخشش را تمام عالم میشنید.یاسها پنهان در شاخ و برگهایشان.قصر مست زیبایی یک غرور.باد شاهد عظمت یک بخشش.خاک خریدار قطره هایی که مادرشان چشمانم بودو بس.گامهایم دورانی برداشته میشد و دروازه ام هر لحظه نزدیک بر آستانه مرگ.دروازه ای که بسته باشد مرده است..مگر نه؟و آن پیش میرفت به سوی مرگ تنها به خاطز پاکی یک حس.قدرت یک باور و ایمان بر وجود یک عشق. تنها یک گام مانده بود.آن را هم برداشتم اما دستان قدرتمندش بر روی دستانم خودنمایی کرد.بر من مینگریست طوری دگر.عمیق تر از همیشه آنقدر که من هم عکس خود را در نگاهش میدیدم.آشکار. لبخندی بر روی تمامی خشم و فریادش نشست..لبخندی پر از عشق..لبخندی که کوله باری از امید را بر دوش داشت.فشار فدرتش بیش از تحمل دستهایم بود اما دردی احساس نمیکردم.چه میکرد؟ دست دیگرش دورم حلقه شد و با من در جهت عکس حرکت کرد.گام به گام!چه میکرد؟!؟ دروازه گشوده شد.با هم آن را گشودیم.تمام عالم شاهد رویشی دگر..آغازی دوستداشتنی.کمی عقب رفتم..به سویم گام برداشت:«تو این دروازه رو نمیبندی.اونچیزی رو که میخواستم بفهمم فهمیدم.»کمی نزدیکتر..در گوشم زمزمه اش را شنیدم:«دوستت دارم شازده خانم» و دیگر ................................... **به خاطر او میخواستم که...اما حال باز هم به خاطر او مینویسم.کسی که آنقدر برایم ارزشمند و دوست داشتنی است که حتی حاظرم ...همان که در حال وقوع بود...باز هم مینویسم و باز هم. این بار محکمتر از قبل.با تکیه گاهی به رنگ سیاه.** ((از این خوشحالم که آغاز دیگر سرزمین یاس سفید یه طورایی بوی یه عشق دیگه هم گرفت.در این شب عظیم.عشق مردی تنها و سفیدپوش بر پروردگارش.ایکاش که در تمامی لحظاتمان روح خدا جاری شود.پاک و جاری از مهربانی.از تمامی شما همسایه های شیشه ای هم ممنونم.آرزومند به اوج رسیدن آرزوهایتان.در این شبهای بیکران ما را فراموش مکنید.دوستدارتان یاس سفید*))