X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 21 آبان‌ماه سال 1382
تو را من چشم در راهم...
*اگه رفتی بدون که مرد تنهات تورو عوض نمیکرد با یه دنیا*
 زیباترین احساسها زمانی پایدار خواهند ماند که قلبت باور کند تمام عظمت احساست را.
 ثانیه ها..دقیقه ها..ساعتها..وشاید روزها در انتظارش میمانی.آرام و بیصدا در حالی که انتظار در چشمانت فریاد میزند.تکیه بر آن ستون سخت و سرد آنقدر همانجا می ایستی که دستان مهربان سحرگاه صورت سردتر از همیشه ات را با احتیاط نوازش میکند.آنوقت است که میفهمی شبی دگر هم گذشت و او نیامد.
باد در میان موهایت آرام میرقصد.او هم مراقب است..شاید میداند که چه قدر حساس و شکستنی شده ای.نفسی آرام سینه ات را تکان میدهد.هنوز زنده ای.ایستاده..تکیه بر دیوار.شاید هر رهگذری بر این بپندارد که این تکیه کرده ی خاموش خود نیز جزعی از آن ستون بلند و سیمانیست.مثال مجسمه ای که در میدانگاه بزرگ شهر افسانه هاست.پیراهن سفیدت را بالا میگیری تا مبادا این خاک نمناک برآن دستدرازی کند.صدای گامت را تمام شاخه ها حس کردند.یاسها لرزیدند و شاهد عبور بانویشان بر روی سنگفرش خاکستری باغ.نفسهای آرامت بر باد آرامشی گریزناپذیر داد.به سمت مقصدی معین.شاید که میعادگاهی گمشده در گذشته ها. حتی در حین عبور یاسها را هم ندیدی.
چقدر سنگدلی!تنها به فکر قلبت هستی و بس.
 گرده های درخت خرمالو از کنارت آرام میگذرند.پوششی بیرنگ بر روی موهایت بر جای میگذارند.اخمی مغرور و زیبا صورتت را میپوشاند.با همان اخم بر آسمان مینگری.آسمان هم ابری است و خوشحال ازاینکه ابرها به فریادش رسیدند وگرنه طاقت نگاههای سرد و بغضالودت را نداشت.دستانت پیراهنت را رها میکنند.تنها آن زمان است که زمین تو را لایق خاکی شدن میبیند..پیراهن پاک و لطیفت را.
حال یک دستت دروازه آهنی را میفشارد و دست دیگرت قطرات را از گونه ات گلچین میکند.بر زمین مینگری..به دنبال یک ردپا.شاید آمده باشد و تو او را ندیده باشی.شاید دروازه بسته بوده.شاید در آنوقت خواب بوده ای و آمدنش را ندیده ای.وشایدهای دگر...
اما آن تک درخت گیلاس هم میداند که تو تمامی بیدار بودی و چشم در راه اما...شاید که باورها گاهی دردناک باشند اما حقیقتند.میدانی. نفسی عمیق در هوا میپیچد.وقتی بر جاده مینگری تپشهای قلبت را با تمامی وجودت حس میکنی.صدای تند و آرامش را گوش میسپاری.آهنگ دلواپسیست.
سرت را باغرور میچرخانی.پیچکی سبز در وجودت روانه میشود.همان پیچکی که نامش را امید نهاده اند. و چه نام زیبایی.هنوز هم منتظری.چشم به راهش.چشمانت را برهم میگذاری شاید که نیامدنش یک خواب بوده باشد و بس.
وقتی که آسمان بارید صدایی آشنا بر تمام انتظارت سلام کرد.ـــ آمد.
نگاهش میکنی.صورت باران خورده و خسته اش هم در نگاهت دوست داشتنی است.خنده ای مرموز و گنگ صورتت را میپوشاند.چه خوب!قدرت باران آنقدر زیاد است که او اشکهایت را نمیبیند.نگاهش میکنی.صورتش را در ذهن قاب میگیری.چقدر انتظارش را کشیده بودی و حال در مقابلت ایستاده است.در مقابلت کمی خم میشود با تمامی غرور و قدرتش.بر تو میخندد.نگاه گرم و مواجش بر تمامی دلهره هایت پایان میدهد.
 کمی عقبتر میروی.راهی باز میکنی برای عبورش به داخل سرزمین ممنوعه ات.همه چیز را آماده کردی.حتی حسادتهای یاسها را نادیده گرفته و بر روی میز رزهای قرمز رنگ چیده ای.با تمامی عشقت..با یک دنیا شور و احساس تمامی آنچه راکه فکر کرده ای برای یک مهمان لازم است فراهم کرده ای.
لبخندش بر تمامی خستگیهایت پایان میدهد. منتظری!چند گام برمیداری شاید که منتظر است تو چند قدمی بروی و سپس او بیاید. پس گام برمیداری.کمی دورتر شده ای.هنوز هم ایستاده است.همانجا در میان دروازه نقره ای و عظیم.نگاهش میکنی.هیچ نمیگوید.شرم را در نگاهش میخوانی.نه شرم آمدن.این شرم شرم نماندن و رفتن است.
خوب میفهمی که چه میخواهد.مثال همیشه. گرفتار است.خسته است.کارها زیادند.شرمنده است.معذرت میخواهد.باید که برود.اما عاشقانه دوستت دارد.دستت را در دست میگیرد.عذرخواهی دگر.من این عذرخواهیها را نمیخواهم!گرمایی زودگذر بر روی دستانت مینشیند.بوسه اش را بر دست قاب میگیری. نگاهش میکنی.غمگین است..دلشوره و نگران اینکه ناراحتت کرده باشد.شاید که براستی نمیداند چه قدر انتظار کشیده ای!آنقدر دوستش داری که نمیتوانی بدین حال رهایش کنی. خیره در چشمانت.سر مست آن اخم مغرورانه.
میهراسد که مبادا روی از او برگردانی.هنوز هم دستانت در دستانش آرام درحال نفس کشیدن است.چه باید کرد؟براستی که چه باید کرد؟نگاهش میکنی.صورت شیار خورده ات همانند چهره شیارخورده اوست.آشنا بر او مینگری.لبخندی معنادار و عمیق صورتت را میپوشاند.
بر او میخندی.دلش آرام میگیرد.اما بازهم با تردید بر تو مینگرد.
ـــ میدانم.برو.*نگاهت در چشمان نمناکش بیداد میکند.اجازه نزدیک شدن ندارد.خوب میداند.ـــ ببخش.*
سرت را خم میکنی به یک سو و چشمانت بسته تر میشوند.اما آنها را نمیبندی.چراکه در آنصورت او شاهد زاده شدن قطراتی خواهد بود که هرگز با تمامی تلاشهایش موفق به دیدنشان نشده.بر او باز هم میخندی.نفست با کوله بار عشق بر صورتش مینشیند.ـــ ببخش.میدانیکه...*در میان حرفش:ــ میدانم.*بر تو مینگرد.ـــ اما بدان که عاشقانه دوستت دارم شازده خانم.* از پشت نظاره گرش هستی.نظاره رفتن دوباره اش.ـــ.....؟*نامش را میخوانی.ـــ جانم؟* ـــ مواظب خودت باش.*ـــ تو بیشتر.*
 بوسه ای در باد روانه میکند و میرود.جسم باران خورده ات میلرزد.قاصدکها در اطرافت با صداقتی وصف ناپذیر میرقصند.باز هم تو میمانی و تو.اما امشب هم قلب سنگیت ادامه داد و نشکست.شاید که هنور هم دوستش میداری.گام برمیداری و عطر یاس دست در دست بوی باران میدهد.
امشب ماه باز هم شاهد بانویی تکیه بر دیوار خواهد بود.و تو باز هم در کنار آن پیچک سبز بر انتظار مینشینی.او امشب خواهد آمد..میدانم!باز هم تنها مانده ای.
«مرا با این پریشانی کسی جز من نمیفهمد..شکستنهای روحم را کسی جز من نمیبیند...»
ستاره ات را در مشت میفشاری.تکیه گاهی بیرنگ در قلبت شکل میگیرد. گلهای درون گلدان..یاسهای غرق در خواب..شبی دگر.هنوز هم نیامده.هنوز هم...!
((انتظار قشنگه.اما ایکاش زمانی که تموم میشه پیشت بمونه.برای همیشه.آرزومند به ساحل رسیدن انتظارهای زیبایتان هستم.برای با هم بودنتان دعا خواهم کرد.یاس سفید))