X
تبلیغات
رایتل
جمعه 11 مهر‌ماه سال 1382
آمدن...بودن...ماندن...
*ای کاش موندنها اونقدر با اعتبار بود که به رفتنها نمی اندیشیدیم*

ــ دیر اومدی!!!.
ــ نه.زود اومدم بیشتر ببینمت.
ــ نه!دیگه خیلی دیر اومدی...!!!

او خواهد آمد
همچون نسیم بهاری.......................مثل ابر پاییزی
ای...
ای دریغا حسرت همیشگی
که باز برای رفتن آمد.......................این رویای همیشگی.

«قطعه ای که چشمانتان نظاره گر آن بود در شبی آرام و نیلی سروده شد از تمامی وجود
کسی که برایم حقیقتی زیبا و خاکستریست.او برایم زمزمه کرد تک تک کلمات را .. آرام.
بر حسب درخواستش از مالک یاسها این مطلب هم بر دیواری دگر از دیوارهای سرزمینم
نقش بست.در کنار آن مطالبی که از آن من است.شاید که مالکیت این هم از آن من باشد.
دیشب شبی بود که با تنهایی سخنها گفتم زمانیکه نفسهای سرد پاییز گونه های نمناکم
را نوازش میداد..آسمان با جسارت بر من نگریست..باید که باور داشت گرچه برایت دشوار
خواهد بود!تنهایی حس غریبی است اما در باور من تاثیری نمیگذارد..من همیشه بر این
باورم که:اگر خود بخواهیم مسافر نخواهیم بود..ماندن قصه نا شناخته زندگیست.باور کن.»

آرزومند آرزوهای زیبایتان هستم گرچه من هم نیازمند چنین آرزویی از جانب شمایم...