X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1382
دیشب هم تنها یاسها شاهد تنهاییم بودند...
*انسان مولد شرایط نیست شرایط مخلوق انسان است*

چقدر دیر کرده..پنجره را که باز کردم یاسها سر خم کردند..نگاهشان نکردم..
نگاهم بر دروازه آهنی بود و بس..چهارچوب زیرین خیس شد از قطره های
تنهاییم و خشمم..دستور داده بودم فانوسکهای قصر را روشن نگاه دارند..
اما چراغها همه خاموش بودند..میدانستم وقتی برسد آنقدر خسته است
که نور آزارش میدهد..سنگفرش باغ به رویم خندید..غصب آلود نگاهش کردم..
این روزها در سرزمین یاس کسی حق خنده و شلوغبازی ندارد..حتی رود هم
آرام در جریان است..مستخدمان همه در خوابند..میخواهم وقتی که می آید
تنها من باشم و او..وشاید میخواهم کسی شاهد در خود بودنم نباشد..بر روی
همان صندلی چوبی دیشب فرو رفتم..هنوز گرم بود..مسیر گلدانها را دنبال کردم
پرنده هم در خواب بود وقتی آمد..آمدنش را از صدای باز شدن دروازه آهنی
فهمیدم..به استقبالش رفتم..خشمم را خوردم..غرورم را آرام کردم..وتنهاییم را
فراموش..نیم نگاهی بر چهره خسته ام انداخت..جدی و بی تبسم..تنها نگاهش
کردم و بس..نوک انگشتانش موهایم را لمس کرد:
ـــ امشب زیباتر از دیشب شده ای..هنوز بیداری؟ببخش که دیر شد..درکم کن..
دیشب؟مگر دیشب مرا دیده بود..نمیدانم!..بر او خندیدم..ببخش..آیا تنها همین
برای یک روز انتظار کافی بود؟نگاهی بر من افکند و نیم نگاهی به بالا..بالای پله ها
میدانستم که چه میخواهد..باز هم در نگاهش خواندم..سری به علامت مثبت
تکان دادم..خندید..دو انگشتش را بوسید و بر گونه ام قراد داد..به صورتش خندیدم
وقتی که خوابید هنوز دستانم را در دست داشت..سردی در میان گرما..نمیدانم که
چه قدر آنجا کنار تخت چوبی اش نشستم و بر او نگاه کردم؟شاید که میترسیدم
اگر تکان بخورم ممکن است که بیدار شود..آنقدر همانجا ماندم که دستان خورشید
صورتم را نوازش کرد..برخاستم..پرده ها را کشیدم تامبادا نور آزارش دهد..هنوز در
خواب بود که پا به باغ نهادم..روزی دیگر..
وقتی باز گشتم در آستانه در ایستاده بود..آماده رفتنی دیگر..از دور برایم دست
تکان داد و رفت..حتی منتظر نماند تا کمی نزدیکتر شوم..رفت...رفت...
میفهمی؟رفت...
به تیرک پیپچکهای سبز تکیه زدم..باز هم همان درد آشنا..اما اینبار هم با اخم
خندیدم..لحظه دیدار نزدیک است...یاسها برایم نگرانند...نگران...