X
تبلیغات
رایتل
شنبه 28 تیر‌ماه سال 1382
خیال کردید از دستم راحت میشید...
*تو گذشتی و شب و روز گذشت..آن زمانها..به امیدی که تو بر خواهی گشت*
سلام؟
سلام سلام.منم دیگه...
دیدید بالاخره اومدم!خیال کردید که از دستم راحت میشید؟هون؟از این خبرا نیست.اینقدر میام مطلب میدم
که همتون رو یکی یکی بازنشست کنم..اما نه اونطوری رقیبای خوب و دوست داشتنیم رو از دست میدم !راستی
شما که دلتون نمیخواد دروازه سرزمین یاس بسته بشه هان؟تازه اگر هم بخواید کسی جرأت نداره..پس بیخود تلاش
نفرمایید لطفا!آخه میدونید این دروازه قصه اش زیاده...یه نگهبان داره که اگه سرش بره قولش نمیره.فکرنکنی اگه شب بیای ممکنه خواب باشه ها!این شوالیه اصلا نمیدونه خواب رو باکدوم خ مینویسن.اگه چشاش هم بسته باشه دلش همیشه بیداره!صدای قدمهات رو میشنوه حتی اگه راه نری میفهمه داری به دروازه عشقش چپ چپ
نگاه میکنی..اونوقت....!!!وای به حال اونکه سرنوشتش به اینجا برسه!هه هه..!
نترسیا...نگهبان من ممکنه مغرور و جدی باشه وکمی خشن اما دلش قدده یه دنیا پاک و مهربونه.بیخود نیست که
گذاشتم نگهبان سرزمین من باشه.همه میتونن بیان تو اما کسی نباید دست به گلهای یاس بزنه..با شاخه ها بازی
کنه..تو آب رود شنا کنه..به آسمون اخم بکنه..دلی رو رنجور بکنه..یا که همش دلش بخواد با زندگی سبزه ها بازی
کنه..میدونی چرا؟ آخه اینجا هم نظمی داره..قانونی داره..قصری داره..دروازه ای.. نگهبانی..شاهزاده ای..
من خوشحالم که تا به حال هرکسی پا گذاشته به خاک اینجا خودش سرزمینیه برا خودش..پراز امید..محبت..
زیبایی..مهربونی..صفا..ایمان..لبریز از زندگی.اگه یه روزی هم یاس سفید خودش نباشه بهتون قول میدم همین
نگهبان سرزمینش رو زنده نگه داره..همین نگهبان سیاهپوش!که اندازه سرزمینم دوسش دارم.
در هرحال ازاینکه نگرانم بودید ممنونم.راستی راستی باید به خودم ببالم با این همه دوست خوب..مگه نه؟
در هر حال اومدم...یاس سفید وارد میشود..دینگ..دینگ!!
آرزومند بهاری بودن لبخندتان..شاخه یاس