X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1382
چرا که هنوز دوستم دارد...هنوز!
*تقدیرم هرچه باشد درآغوشش میکشم...توهم اینچنین باش*

گلهای باغ را دسته دسته چیدم
آنقدر زیبا که حتی خودشان هم به خودشان حسودیشان میشد

یاسهای وحشی رادرلابلای سنگفرش جاده ای ریختم
که اومیخواهد امشب ازآن بگذرد یک رهگذر اما...

تنها صدای آب گواه احساس من بود و بس
وشاید آن پرنده تنها بر روی تک شاخه درخت گیلاس

اگر بدانی که باچه عشق جاده را آب وجارو کردم
وبا چه امید به انتظارت نشستم...

حال من مانده ام وجاده ای پراز گلهای یاس!
ودسته ای ازگلهای وحشی بردست شایدکه درانتخاب گل اشتباه کرده ام ؟
شایدکه اویاس دوست ندارد نمی دانم!

آیا او خواهد آمد؟ امشب؟ نمیدانم!

زمین نفس میکشد چیزی به صبح نمانده
من به انتظار مینشینم تابیاید حتی اگر گلهای دستم سردوپژمرده شوند
حتی اگر بغضه خاموش تنهاییم در گلویم بشکند
وحتی آگر تا ابد منتظر بمانم میفهمی تا ابد!
چرا که میدانم خواهد آمد ردپای قدیمیش هنوز پا نخورده باقی مانده
نگاهش را بر روی چشمانم حس میکنم
جای بوسه اش را بر دست قاب گرفته ام می آید...
و خواهد ماند تا شبی دیگر شبی دیگر؟
گویی باورم شده است که امشب هم نمی آید...

وای کاش میدانست که چقدر تنهایم! که چقدر انتظار سخت است!
که چقدر سکوت حرفها دارد!
شاید این من هستم که هنوز نمیدانم معنای دوست داشتن را

دارد می آید بویش راحس میکنم صدای نفسهایش...خیال

جاده به من میخندد چرا؟ نمیدانم!
شاید امشب شبی دیگر است که من تصور میکنم همان دیشب است
ای کاش که زودتر بیاید
نمیدانم تاکی میتوانم به تپیدن وادارش کنم؟

خواهد آمد...
اگر یاس دوست داشته باشد می آید
ولی آیا او دوست دارد یاس را؟ درخت گیلاس را؟ آب را؟و آن پرنده تنها را؟

اگر هیچ کدام راهم نخواهد می آید
چراکه میدانم هنوز دوستم دارد..........هنوز!