X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1382
قصه جزیره و عشق...!...قسمت آخر...
                               * برای با تو بودن باید از بودن گذشت*
انتهایی برای این داستان وجود ندارد..اینک قسمت آخر...
سپس گامی برداشت...
روی تخته سنگی نشست وپشت به تمامی آنها به جزیره جدیدش نگریست.حواسهابا
حیرت یکدیگر را میدیدند..دهانشان بازمانده بود!ونگاهشان ثابت..باورش مشکل بوداما
خوشحال بودندکه بالاخره عشق فهمیدکه چه کند.هرکدام به نوبت..یکی یکی..
 به سمتش گام برداشتند.تکه ای ازحاله رنگی وجودشان را به حاله قرمز رنگ عشق
هدیه دادند..حتی علم هم به او خندید:من کمکت میکنم حتی اگر خودنخواهی!
سپس شانه اش را بوسیدندورفتند.حال او مانده بودوعشق.همانی که ازابتدا هیچ نگفته
بود جلو آمد.صدایش خسته بود:
حاله زیبایی داری ای عشق!دیگربه آن قرمزتند نمیزند.بایداز دوستانت تشکرکنی که به تو
رنگی دیگربخشیدند.رنگی که هیچ جا نمیتوانی اورا مشاهده کنی مگر در خودت.
عشق سرش را بالاگرفت ودرچشمان اونگریست.او ادامه داد:
آفرین برتوباد ای عشق.به راستی که زیباترین واژه ای.یاد گرفتی که چگونه برای خودباخود
تصمیم بگیری.این شایان پرستش است.
عشق خندید:اینرا جزیره به من آموخت.
زمان گفت:میدانم وباور داشتم که میاموزی.
عشق برای نخستین بار اورا درآغوش گرفت ودر گوشش زمزمه کرد:
منجی..اولین منجی من همان است که مراآفرید..دومین آن توهستی و در آخرجزیره ای که
به من آموخت تادریابم که خود میتوانم منجی خودباشم.همینی که عشق حقیقی را
 نشانم داد..ایمان رادرمن زنده کرد..آینده دا امیدبخشیدو حال را زیبا.کمک کردتا نگاهم را
برگیرم از گذشته..به من جان داد..عشق داد..حسی تازه!غریب اما دوست داشتنی.
زمان به عشق نگریست.باورش نمیشد که این همان حس دیروز است.پرسید:
اگراین جزیره به زیر آب رود میمانی؟
پاسخ شنید:بماند میمانم..زیرا کهمیدانم این همان واقعیتی است که میخواستم بدان
دست پیدا کنم..اگر برود باز هم میمانم چراکه میدانم اینبار اگر خود بخواهد از آن من است
حتی اگرنباشد.من اینجارا دوست دارم زمان..میفهمی؟
صدای خسته اش به گوش رسید وقتی که گفت:آری..میفهمم.
عشق تبسم کرد:پس میمانم..مطمئن باش که پیروزم.
زمان دستش رابر شانه عشق گذاشت و اورا نشاند:
میلادت مبارک.با امید پیش رو.زندگی زیباست اگرکه خود بخواهی.اما شاید باز زمانی
رسدکه من به دیدارت آیم..اما اینبار نه برای نجات تو.برای کمک به تو.
سپس گونه عشق را بوسیدو رفت.
عشق دست برزانو زدو بلندشد.آهی کشید..برگها لرزیدند..دریا موج برداشت..آسمان
درخشید..دلاشد و خاک جزیره اش را بوسید:
تو برای من مقدسی!شایان پرستش..دوستت دارم معشوق من.پس توهم عاشق خود
را دوست بدار...ای عاشقترین.
وآن ورطه زمانی تنها زمانی بود که جزیره لب به سخن گشودو تنهادو جمله گفت که برای
 عشق تاابد کافی بودو اورا محکوم به ماندن کرد..برای همیشه.حال اگر روی..جزیره ای
راخواهی دید که مردی با حاله ای رنگی بربلندترین جای نشسته وسخن میگوید.قصه ای
آشنا برای آنانکه دوست دارند زندگی کنند.وکمی آنطرفتر دورتادور جزیره حاله ای به رنگ
عشق.عشق خود حاله ای شد دورتادور جزیره..مردی آفرید به نام عاشق وعاشقی دیگر
 به اسم جزیره.جزیره ای که خود بعدگرفت وانسانی دیگرشد.
حال فهمیدی که عاشق که بود؟داستان ما دو تن داشت..وبس.
امابه من بگوکه آیامیدانی که جزیره به عشق چه گفت؟؟؟ پس بشنو وتوهم همانند او
هرگز فراموش مکن..او گفت:
                            «دوستت دارم ای عشق.باورکن که دوستت دارم.»
و انعکاس صدایش هنوزهم هرشب درآن جزیره میپیچد:
                           « باور کن که دوستت دارم.باور کن...............باور.»

                           
(با پوزش...
ببخشید که یکم طول کشید..به علت یکسری مشکلات نتونستم ادامه داستان رو بهتون
به موقع تحویل بدم..در ضمن به علت اشکال دربرنامه دستگاهم خواهشمندم اگر پیامی
شخصی داشتید برایم مکاتبه کنید..بالاسمت راست صفحه:مکاتبه.از تمامی شما بابت
پیامهاونظراتتون صمیمانه مچکرم.یاس سفید برای تمامتون آرزوی شادی همیشگی رو
میکنه..اما یک چیز..
به خاطر داشته باشید که عشق نمیدانست که جزیره تمام حرفهایش را میشنیده است.
در زمانی که او میخواست چیزی دیگر در خود بیافریند جزیره تلاش میکرد که اورا کسی
باور کند...)                                                      ایمان امید عشق...کمرنگ بمان