X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
جمعه 13 تیر‌ماه سال 1382
قصه جزیره و عشق...!....ادامه داستان...
                             *بدان که ردپای نگاهت همیشه خواهد ماند*
وحال ادامه داستان...
اما..اما درآن هنگام که عشق رهسپاردریا بود عقل به فریادش رسید:دراین صورت تو خود
راهم خواهی کشت!
عشق پرسید:آیا ارزشش را ندارد؟حداقل پیش آنکه دوستش دارم میمانم..نه در این مکان
غریب.این جزیره مرا شاید که دوست نداشته باشد!
عقل دستش را برروی دستان گرم عشق قرار دادوگفت:این راتوباید ازخودبپرسی.معشوق
تومرد..همانکه دانسته و ندانسته به آن دل بسته بودی.همانکه میدانستی میمیرد اماباز
هم در در کنارش ماندی.
غرور آمد:ای عقل به خاطرداشته باش که او عشق است.او پر عظمتترین کاردنیا راکرد.ماند
تااو بداندکه تا لحظه مرگ دوستش دارد..پس به خود افتخارکن ای عشق.
محبت دستی بر موهای عشق کشیدو گفت:ای عشق؟تو هنوزهم عاشقی!اما دیگر نه
عاشق آن جزیره!عاشق چیزدیگری شده ای که خودنیز از ابتدا میدانستی..اما هنوز باور
نکرده ای.به اعماق قلبت بنگر..خواهی فهمید!
عشق پرسید:آیا میتوانم عاشق این جزیره زیباوپرعظمت باشم؟هر چه باشد آن یکی هم
درابتدا برایم غریبه بود!
تردید گقت:از من مپرس نمیدانم.
ایمان فریاد زد:نترس و محکم باش.
غم آهی کشید:تو هنوزهم نمیدانی که چه میکنی!این جزیره هم روزی به زیرآب خواهد
رفت.سرنوشتی غمناک..بازهم میخواهی قصه ای دیگررا تکرار کنی؟!
شادی خندید.رودرروی عشق قرارگرفت و بازهم خندید:به حرفهای غم گوش مده.بخند و 
راحت باش..ه..ه...
حماقت سری تکان دادو گفت:تو هنوزهم یک احمقی!از علم بپرس به تو میگوید.
عشق سرش را به سمت علم چرخاند.اوزیرکانه میخندید:حماقت راست میگوید..توهنوز
هم یک احمقی!!!تنها زمانی میتوانی این حماقت راازخود دورکنی که خود تصمیم بگیری
نه ما برای تو.اگر میخواهی بدانی که اینبار عاشق چه چیزباشی نباید لرزشهای قلب و
نگاهت بخواهد!بایدکه اینبار خود بخواهی.با تفکروتصمیمی قاطع..کمی بیندیش؟درست
است که این جزیره زیباتر بزرگتر وخالصتر ازآن یکی است اما به یادداشته باش که یک
جزیره همیشه یک یک جزیره است.محصور درآب..باخواستارانی زیاد..خواهانش فراوانند
زیرا که این جزیره تابه امروز هنوز عاشق نشده و نخواهدشد..هرگز!شایدکه روزی اوهم
به زیرآب رود..همانند دیگری!
خشم در چشمان عشق موج زد..دستش را به سینه علم کوبید وفریاد زد:هرگز!
هرگز!جزیره من اینبارنخواهدرفت..مگراینکه بداند دیگردوستش ندارم..برایم فرقی نمیکند
که اوعاشقم باشد یا که نه!مهم آن است که من میخواهمش..دوستش دارم و به
احترام وجودش زانومیزنم!من اجازه نمیدهم! اینبارهرگز.شنیدید؟هرگز.میماند..تا ابد هم
میماند..همینجا..باورش سخت است..اما خواهیددید که اوهم مرادوست خواهد داشت.
آن روز میرسد..نمیدانم کی؟اماخواهدرسید.
حال بروید!به هیچ کدامتان نیازندارم.شما چه میدانید که من چه میکشم؟مگر عاشقید؟
آن یکی رفت..خاطراتش هم رفتند..زیرا که دیگر جایی برای ماندنشان نبود!
 از تکه جزیره های پست و کوچک هم بیزارم.
چرا حسرت گذشته؟میخواهم بازهم زندگی کنمو به آینده بیندیشم.آیندهای که میتوانم
با جزیره زیبایم داشته باشم..من درهمینجا قسم یادمیکنم که اجازه نخواهم دادکه او به 
زیرآب رود..هرگز.حتی به قیمت نابودی خودم.واگرهم رفت میمانم در کنارش تاابد..حتی
اگراینبار زمان هم نباشد.خداوند این جزیره را به من هدیه داده بعداز آن همه سختی..
اینجارا..مکانی که سالهابه دنبالش بودم!امانتش را به او سالم بازخواهم داد.
اگرمیخواهید بامن ودرجزیره من بمانید پس سکوت پیشه کنیدو در عشق دخالت نکنید
زیرا که حال من میدانم چه کنم نه شما...
                                                            (منتظر بمان..باز هم ادامه دارد...)
«دوستان امیدوارم که در نوشته بعدی داستان را تمام کنم زیرا کسی هست که
 بیصبرانه انتظار اتمامش را میکشد..شایدکه عاشق خوداو باشد!اما باید منتظر بود.
هنوزقصه تمام نشده.به امیددیدار دوباره شما درسرزمین یاس سفید.امیدوار باشید.»